شانه به شانه
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱  

دستم را بگیر و شانه به شانه ام بیا

بیا تا حس کنم من و تو ما هستیم

دستهای مردانه ات, یعنی حضورت

دست های کوچکم گاه گاهی دستهای بزرگت را می خواهد. نه برای اینکه تنها نمیتوانم برخیزم. گاه زن بودنم . این حس زن بودنم می خواهد باشی. میخواهد تو بلندش کنی. میخواهد تماما توی بغلت جا شود. آری این فقط موجود ماده درونم است که تو را خط به خط میخواهد


کلمات کلیدی:
یه جای خالی
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠  

بعضی جاهای خالی هیچ وقت پر نمیشه.

مثل یه سوراخ وسط قلب آدم می مونه. 

با هیچ بتونه ای تو دنیا هم پر نمیشه.

شاید پر بشه و من نشناحته باشم.

نمی دونم


کلمات کلیدی:
دلم شنا می خواهد
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

دلم شنا می خواهد

نه که فکر کنی شنا در آب گرم استخر با هوای تابستانی محوطه استخر  می خوام

نه

دلم شنا می خواد در آب دریا

تو هوای سرد و آب یخ دریا

همین الان

تو ماه آذر

همین ظهر عاشورا

دلم لرزیدن از سرمای بعد از این شنا را می خواهد

نه اینکه فکر کنی عاشق سرما هستم. هر کی منو بشناسه می دونی از سرما بدم میاد. همیشه ازش فراری ام

اما، امروز، این ساعت، من دلم می خواهد بلرزم

تا شادی موقع لرزیدن فراموش کنم چه دردی در انتهای دلم جا خوش کرده

تا شاید بعد از آن یخ کردن مریض شم

یه هفته از شدت مریض بودن بخوابم

بعد که حالم خوب شد 

یعنی آمپول های لعنتی تموم شدند شاید زندگی دوباره آغاز شود. من به آغاز نیاز دارم.

جمله ها خودشان آمدند. من برای آمدنشان برنامه ریزی نکردم. ته این شنا  فهمیدم چه می خواهم. آ غاز

بیا. آغاز کن مرا. من به آغاز تو محتاجم


کلمات کلیدی:
شاید
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

به  قول سهراب قایقی باید ساخت

کجا را نمیدانم

اما باید رفت

از خاطره ها

از شکلات ها

از همه چیز

باید دنبال مزه های جدید بود

شاید آنها خوشمزه  تر باشند

باید رفت

اینقدر رفت تا شاید دوباره به تو رسید


کلمات کلیدی:
شعری که خواندم و دوست داشتم
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  
یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت 
و آری باید دل نداد 
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده

باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ کس نمی ماند 
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی 
کاش او هم ........

باید نوشت 
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم 
تو تکرار کردی یا من .......

ولی کاش !! 

ولی کاش آینه ای داشتی 
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....

قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم 
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من

چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...


بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........

علی اکبر ثابتیان


کلمات کلیدی:
بزودی در این مکان
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠  

کلا دست به حذف کردنم خوبه. وبلاگ های زیادی رو حذف کردم. نوشته های زیادی از اونا رو پاک کردم. اینجا هم کلی از نوشته هاش رو در طول زمان پاک کرده ام. اما اینجا رو هیچ وقت پاک نکرده ام. نوشته اش در طول زمان بعضی هاش حذف شده اما خودش هست. بخشی از خط سیر بزرگ شدن منه اینجا. از همه وبلاگ های دیگه بیشتر دوسش دارم با اینکه اینجا کمترین نوشته هاش مال منه. اما یه جورایی شبیه دفتر خاطراتمه. تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. 

شدم مثل این فروشگاه ها که میرن دم درشون می نویسن با مدیریت جدید افتتاح شد.

اما اینجا مدیرش همون مدیر سابق. فقط کمی بزرگ شده. امروز داشتم پست های قدیمی خودمو می خوندم. دیدم قبلا من بیشتر تاب می خوندم. باید دوباره بخونم. باید  یه تکونی به خودم بدم. 

فردا سلام. من امروز آمدم. امروز که هیچگاه دیر نیست.

سلام کلبه

 
 



کلمات کلیدی:
کسی گم شده من را ندیده!!!
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠  

دردی در دلم دارم

وقتی این درد به یادم میاد. قلبم درد می گیرد

گاه گاهی پشتم تیر میکشد

گاهی انگار کسی قفسه سینه ام را می فشارد

این درد را باید تا کی نگه دارم

این درد را هر روز سعی می کنم فراموش کنم. بخندم. برقصم. سر به سر بقیه بگذارم. همه و همه برای انکار این درد  است چون وقتی یادم بیاد قفسه سینه ام تیر می کشد.

کاش کسی بود بغلم می کرد و می گفت گریه کن. اینقدر گریه تا دلت سبک شود. کاش کسی بود تا بغلم کنه ئ بذاره تو بغلش گریه کنم. من بغلم گم شده. من یه بغل داشتم که مال من بود. اما الان بغلم پیشم نیست. بغلم رفته. من بغل خودم رو می خوام با همه بدی هاش. با همه نامردی هاش. با همه چیزهایی که حقم است و بغلم یه من نمی دهد. من دلم برای بغلم تنگ شده. خیلی زیاد


کلمات کلیدی:
30
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  

سلام

امروز 30 سالم شد

اومدم اینجا چون قرار بود بیام و از تغییرات این دو سال بگم

یاد گرفتم چه جوری تو زمین زندگی کنم دیگه نمیخوام تو جنگل زندگی کنم.

یاد گرفتم چه جوری با آدم ها کنار بیام

بزرگ شدم

فرق عشق و دوست داشتن رو فهمیدم

راه لذت بردن از زندگی رو یاد گرفتم

اما هنوز به خودم مسلط نبیستم.

عصبانیت هام کم شده اما کنترل نشده.

یاد گرفتم آدم ها رو با بدی و خوبی هاشون بپذیرم.

 

 

به یه چیز با حال رسیدم و اون اینه که ایمان دارم یه روزی آدم برجسته و مطرحی می شم.

مطلب بعدی این وبلاگ نمیدونم چه زمانیه


کلمات کلیدی:
دوس دارم 30 سالم که شد این مطلب و بخونم
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸  

دوس دارم 30 سالم شد بیام این پست رو بخونم و احساسم و نسبت به 2 سال قبل بگم.

الان احساس خاصی به 2 سال گذشته ندارم. فرق من با 2 سال قبلم اینه که کم کم یاد گرفتم از چیزهایی که بلدم استفاده کنم.

دوس درام بدونم دنیا 2 سال دیگه مثل الانه یا دوس داشتنیه. دوس دارم بدونم آدم ها تا 2 سال دیگه خوب میشن یا هنوز دروغ میگن.

میدونم هیچی فرق نمیکنه. فقط منم که عوض میشم. یعنی باید عوض شم. باید فکر کنم. دنیا مجازی ام دنیایه واسه خودش. دوس دارمش. اما هنوز دوس دارم تو جنگل زندگی کنم. میخوام بدونم دو سال دیگه هم هنوز تو جنگل زندگی کردن و دوس دارم یا نه.

میگم فکر میکنین تا 2 سال دیگه آدما میفهمن که کجایی بودنشون مهم نیست. آدم بودنشون مهمه. من شک دارم. میگن امید خویه. من تا 2 سال پیش اینجوری فکر نمیکردم. شاید تا 2 سال دیگه هم بقیه بفهمن.

...


کلمات کلیدی:
13 به در سال دگر ...
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸  

١٣ به در هم شد. دیگه سال نو شد امسال. به همین سادگی.

١۴ فروردین هر سال منو یاد مامان بزرگم میندازه که رفته. خدا رحمتش کنه.

بهار ٨٨ هم با همه امید و آرزوهای سال نوش یک ششمش تموم شد. ۵ قسمت دیگه مونده ازش


کلمات کلیدی:
برگی از زندگی ادیسون
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧  

مردان بزرگ هرگز نمی میرند زیرا یادشان همیشه در خاطره هاست

ادیسون در سنبن پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می  کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود

هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی
می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای ! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟
پسر حیران و گیج جواب داد:
پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟
چطـورمی توانی؟
من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت:
پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید،مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند پس در این لحظه بهترین کار لذت بردن ازمنظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم الان موقع این کار نیست

به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت
 

  توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود


من یک انسانم.....از زبان یک زن
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧  

اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها.....نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک  تیغ بده؛  موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن  هم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم ! 

پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت... می دانی که؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که خواهران و برادران دینی  به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح  می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم  یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

"من یک انسانم "..." من هنوز یک انسانم" ...." من هر روز یک انسانم

 
پی نوشت: این مطلب و تو ایینترنت جایی خوندم

کلمات کلیدی: زن ،حقوق ،انسان ،فاحشه
شعری از شل سیلور استاین
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧  

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

 

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
 

کلمات کلیدی: آرزو
تسلیم که باشیم؟
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  

قسمتی از آیه ۳ سوره مائده:

 امروز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و دین اسلام ( تسلیم خدا بودن )  را برای شما برگزیدم.

می بینیم که دین مسلمانان کامل شده یعنی کمبودی ندارد که دیگران بخواهند کامل کنند .

علی (ع) امام اول شیعیان و خلیفه چهارم اهل سنت و صحابی بزرگ پیغمبر که در خانه پیغمبر بزرگ شده بود

در خطبه ۱۸ نهج البلاغه میفرماید :

" یا خداوند سبحان دین ناقص فرستاده و از ایشان کمک خواسته آن را کامل کنند؟...

یا آنها شریک خدا هستند و حق دارند نظر خود را بگویند و وظیفه خدااست که آن را قبول کند؟ ...

یا خداوند سبحان دین را کامل فرستاده و پیغمبر (ص) از رساندن آن بمردم کوتاهی کرده؟"


کلمات کلیدی:
نویسنده: نا شناس
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...

کلمات کلیدی: