خوبم، مرسی

راستش را بخواهی خوب نیستم

یعنی اصلن خوب نیستم

چند ماهی میشه که اصلن خوب نیستم

دو هفته تنها بودن به خاطر سفر مامان اینا باعث شد عمق تنهایی‌ام رو حس کنم

حسی که بعد از رفتنش، به خاطر حضور مامان اینا کنارم حس نکرده بودم

همون دو هفته خوب نبودنم را، استارت زد. بزرگ و بزرگتر شد و الان شده این دیو جلوی چشمام

خوب که نیستم، هیچ، بدِ بد هم هستم

گه گاهی از درد فشار ناخن‌های دستم روی کف دست به خودم میام و میبینم باز خودم دستِ خودم را محکم گرفته ام

محکمِ محکم، که نروم

من خوب نیستم و از در آوردن ادای خوب بودن هم، خسته شدم

اینقدر تنها شدم که بلد نیستم دو تا شوم

من خسته ام

خستهء خسته

یکی بیاید من را ببرد

/ 0 نظر / 25 بازدید